به آرشیو نگاه می کردم؛ از 85، تا تحویل سال، 88... اون اولها تا این آخرها ...
برام شاید جالب بود، شاید نه، اینکه سال 88 اینجا رو آپ نکردم... اینکه تا این حد کار بیفایده داشتهام یا اینکه تا این حد بیشنیدهشدن بودم که ... .
این رخوت شاید سالی باشد که راه تنفس بنده را بند آورده! یک سال شده، که نتیجه ی عدد خواهی خود را گرفته ام؛ عددی شاید مناسب زحمت نکشیدهام ولی کوچک برای ادعای کشیده و بزرگم! همین ادعا، همین طلبکار بودنم از چیزی که نمی دانم، شده است همان رخوت که بالا آمده، ولی هنوز بالا نیامده !!
اینکه تکلیفی ندارد زندگیام در این سال گذشته؛ اینکه فقط بروم دانشگاه و برگردم... اینکه فقط، فقط باشد!
یک سال است که جان می کنم، یک سال است که نفس نمی کشم؛ هیچ تغییر معنا داری برای ادعا و زندگیام نیفتاد. چه من عدد مدعی خود را می گرفتم، چه نمی گرفتم، 22 خرداد 88 جمعه بود و 14 آبان*، 22 بهمن نمی شد...
رسیدهام به جایی که یقین کردهام تا به حال همه ی حرف هایم شعارهایی بود-است که بعضیشان را عمیقتر تکرار کرده ام، بعضی زبانی و بعضی نامعلوم!
برای رفتن از آخر به اولی جدید باید تکلیف خود را با ادعا و حرفهایم مشخص کنم. باید معلوم شود قبول دارم این جمله ی «تیتراژ : تهیه کننده و کارگردان هرکی می خواد باش! لذت بردم یا نه؛» را ؟!
* روز 14 آبان روز فرهنگ عمومی لقب گرفته است که تقریبا روز طنزی به نظر می رسد...
نوشت پایانی: دلیل نوشتن این متن، فقط نوشتن بود! مدرسه بودم که متنی بنویسم، هرچه نوشتم، نشد چیزی که بشود. دنبال موضوعی بودم برای تمرین الف-با که محیطم پر بود از یادآوری هایی از این دست...
«اول و آخر تا اول ...»




در باره ی اینجا :
مقایسه ی پست ها




آمار وبلاگ در وبگذر
لينك ثابت
نمایش نظرات در این پست 




یا 


